تبلیغات
.::روزی روزگاری، اینجانب!::. - داستان پسرک و دختر در چهار پرده؛ یا: «نمی‌دانم چه»
.::روزی روزگاری، اینجانب!::.
روزی روزگاری.. نمی‌دانم!

    آمار وبلاگ

  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :

  • آخرین بروز رسانی :

  • جهت مشاهده آمار بازدیدها روی آیکون زیر کلیک کنید

داستان پسرک و دختر در چهار پرده؛ یا: «نمی‌دانم چه»

پرده اول:
پسرک دست دختر را گرفته بود. انگار درست یک عمر بود که او را دوست داشت. درست یک عمر. دخترک شاد بود، اما، تنها پسر آن غم انتهای چشمش را می‌دید.

پرده دوم:
دختر، در چشمان پسر، خود را می‌دید که شاد بود، هرچند، غمی انتهای چشمش پنهان بود که پنهان نبود، اما هیچ کس آن را ندیده بود. هیچ کس تا حالا. به اندازه یک عمر.

پرده سوم:
پسرک و دختر با هم در آخر دنیا ایستاده بودند. آخر آخر دنیا و جدا بودند از همه آدمک‌هایی که آن پایین راه می‌رفتند و غذا می‌خوردند و راه می‌فتند و نمی‌دیدند آن دو را و آن دو نمی‌دیدند آنها را که یک عمر آنها را سیر دیده بودند.

پرده چهارم:
چشمانش پر غم بود و این بالا آخر دنیا را دوست داشت اما، آنچه چشمش را پر کرده بود نمی‌گذاشت بماند و می‌خواست بماند و نمی‌توانست.


پرده پنجم:
دخترک غمهای یک عمر پسر را جدا کرده بود و برده بود و دور انداخته بود و حالا نوبت پسرک بود غمهای او را ببرد. و پسر دست دختر را گرفت و پر کرد چشمانش را از «نمی‌دانم چه» و غم سرریز شد و اشک شد و رفت.

پرده ششم:
و پسرک اشکهای دخترک را پاک کرد و جدا بودند از آدمک‌هایی که آن پایین راه می‌رفتند و آن «نمی‌دانم چه» بود که پرده‌ی دیگری به داستانشان اضافه کرد و پرده‌های دیگری از پس آن و ...

 

درباره وبلاگ

من بی اخطار،

بی محاکمه،

اعدام شدم.

عادلانه نیست،‌ اما

دیگه دست من نیست.



من علیرضام،‌ پسری که بدون اون،‌ دیگه نیست.
با تشکر، علیرضا

جستجو