تبلیغات
.::روزی روزگاری، اینجانب!::. - من
.::روزی روزگاری، اینجانب!::.
روزی روزگاری.. نمی‌دانم!

    آمار وبلاگ

  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :

  • آخرین بروز رسانی :

  • جهت مشاهده آمار بازدیدها روی آیکون زیر کلیک کنید

من

دوست خوبم این متنو کامنت گذاشته بود که اونقدر قشنگ بود نتونستم نذارمش اینجا:


پرنده بر شانه های انسان نشست. انسان با تعجب رو به پرنده كرد و گفت: "اما من درخت نیستم، تو نمی توانی روی شانه ی من آشیانه بسازی."

پرنده گفت: "من فرق درخت و آدمها را خوب می دانم.اما گاهی پرنده ها و آدمها را اشتباه می گیرم."

انسان خندید و به نظرش این خنده دارترین اشتباه ممكن بود.

پرنده گفت: "راستی چرا پر زدن را كنار گذاشتی؟"

انسان منظور پرنده را نفهمید، اما باز هم خندید.

پرنده گفت: "نمی دانی، بر فراز اسمان چقدر جای تو خالیست."

انسان دیگر نخندید. انگار ته ته خاطراتش چیزی را به یاد آورد. چیزی كه نمی دانست چیست. شاید یك آبی دور. یك اوج دوست داشتنی.

پرنده گفت: "غیر از تو، پرنده های دیگری را هم می شناسم كه پر زدن از یادشان رفته است. درست است كه پرواز برای یك پرنده ضروری است، اما اگر تمرین نكند، فراموش می شود.پرنده این را گفت و پر زد.

انسان رد پرنده را دنبال كرد تا این كه چشمش به یك ابی بزرگ افتاد و به یاد آورد روزی نام این آبی بزرگ بالای سرش، آسمان بود و چیزی شبیه دلتنگی توی دلش موج زد.

آن وقت خدا بر شانه های كوچك انسان دست گذاشت و گفت: "یادت می آید، تو را با دو بال و دو پا آفریده بودم؟ زمین و آسمان هر دو برای تو بود. اما تو اسمان را ندیدی. راستی، عزیزم، بالهایت را كجا جا گذاشتی؟"

انسان دست بر شانه هایش گذاشت و جای خالی چیزی را احساس كرد.

آن وقت رو به خدا كرد و گریست.

 

درباره وبلاگ

من بی اخطار،

بی محاکمه،

اعدام شدم.

عادلانه نیست،‌ اما

دیگه دست من نیست.



من علیرضام،‌ پسری که بدون اون،‌ دیگه نیست.
با تشکر، علیرضا

جستجو