تبلیغات
.::روزی روزگاری، اینجانب!::. - شکلات
.::روزی روزگاری، اینجانب!::.
روزی روزگاری.. نمی‌دانم!

    آمار وبلاگ

  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :

  • آخرین بروز رسانی :

  • جهت مشاهده آمار بازدیدها روی آیکون زیر کلیک کنید

شکلات

پیش نوشت: نمیدونم نویسنده ی این داستان کیه. خیلی هم به وضع من ربطی نداره؛ جز جمله ی آخرش.

با یه شکلات شروع شد ، من یه شکلات گذاشتم تو دستش ، اونم یه شکلات گذاشت تو دست من ، من بچه بودم اونم بچه بود ، سرمو بالا کردم ، سرشو بالا کرد دید که منو میشناسه ، خندیدم ، گفت : دوستیم؟ گفتم دوستِ دوست ، گفت : تا کجا؟ گفتم : دوستی که تا نداره! 

گفت : تا مرگ؟ خندیدمو گفتم : من که گفتم تا نداره! گفت : باشه ، تا پس از مرگ! گفتم : نَه نَه نَه تا نداره ! 
گفت : قبول ، تا اونجا که همه دوباره زنده میشن ، یعنی زندگی پس از مرگ ، باز هم با هم دوستیم؟ تا بهشت ، تا جهنم ، تا هرجا که باشه منو تو باهم دوستیم؟ 
خندیدم ، گفتم : تو اصلا براش تا هر کجا که میخوای تا بذاز ، اصلا یه تا بکش از سر این دنیا تا اون دنیا ؛ اما من اصلا براش تا نمیذارم! 
نگام کرد نگاش کردم ، باور نمیکرد! دوستی بدون تا رو نمیفهمید! 
گفت : بیا برای دوستیمون یه نشونی بذاریم ؛ گفتم : باشه ، تو بذار! 
گفت : شکلات! هربار که همدیگرو میبینیم ، یه شکلات مال تو ، یکی مال من ، گفتم : باشه ؛ هربار یه شکلات میذاشتم تو دستش ، اونم یه شکلات میذاشت تو دستم ؛ باز همدیگرو نگاه میکردیم ، یعنی دوستیم ، دوست ِ دوست ؛ من تندی شکلاتم رو باز میکردم میذاشتم تودهنم ، تندِ تند میخوردم! میگفت : شکمو، تو دوستِ شکمویِ منی ؛ بعد شکلاتشو میذاشت تو یه صندوقچه ی قشنگ! 
میگفتم : بخورش ! میگفت : تموم میشه ، میخوام تموم نشه ، برای همیشه بمونه ! 
صندوقش پر ار شکلات شده بود ، هیچکدومشون رو نمیخورد ، اما من همشون رو خورده بودم! گفتم : اگه یه روز شکلاتاتو مورچه ها بخورن ، یا کرم ها ، اونوقت چیکار میکنی؟ گفت : مواظبشون هستم ! میخوام نگهشون دارم تا موقعی که دوست هستیم! بعد من شکلاتمو میذاشتم تو دهنمو میگفتم : نَه نَه نَه تا ، نداره! دوستی که تا نداره! 
یک سال ، دو سال ، جهار سال ، هفت سال ، دَه سال ، بیست سال شده ، اون بزرگ شده ، منم بزرگ شدم ، من همه ی شکلاتامو خوردم ، اون همه ی شکلاتاشو نگه داشته! 
اون اومده امشب تا خداحافظی کنه بره تا اون دور دورا! میگه میرم اما ، زود برمیگردم! من که میدونم میره و بر نمیگرده !یادش رفت شکلات به من بده ! من که یادم نرفته ! 
یه شکلات گذاشتم کفِ دستش ، گفتم : این برای خوردن ، یه شکلاتم گذاشتم کف اون دستش ، اینم آخرین شکلات برای صندوقچه کوچیکت ! یادش رفته بود صندوقی داره برای شکلاتاش ، هردوتارو خورد ! خندیدم ! میدونستم دوستیِ من تا نداره ! میدونستم دوستی ِ اون تا داره ! مثلِ همیشه ! 
خوب شد که همه ی شکلاتامو خوردم ! اما اون ، هیچکدومشون رو نخورده ! حالا با یه صندوق پر از شکلاتای نخورده چیکار میکنه؟!

پی نوشت: حالا من با یه جعبه پر شکلات چیکار کنم؟

 

درباره وبلاگ

من بی اخطار،

بی محاکمه،

اعدام شدم.

عادلانه نیست،‌ اما

دیگه دست من نیست.



من علیرضام،‌ پسری که بدون اون،‌ دیگه نیست.
با تشکر، علیرضا

جستجو