تبلیغات
.::روزی روزگاری، اینجانب!::. - خداحافظ
.::روزی روزگاری، اینجانب!::.
روزی روزگاری.. نمی‌دانم!

    آمار وبلاگ

  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :

  • آخرین بروز رسانی :

  • جهت مشاهده آمار بازدیدها روی آیکون زیر کلیک کنید

خداحافظ

از دور که می دویی و  صدای جیغ و خنده و دویدنتو میشنوم انگار زندگی بهم تزریق کرده باشن. انگار که اصلا یه جوری، نمیدونم چه جوری، اما یه جور خاصی آدمو سرحال بیاری، زنده کنی. همونجوری میای جلو و من میبینمت. میبینمت برای اولین بار و بعد که یادم میفته که ممکنه آخرین بار هم باشه؛ همونجوری که اون همه شادی یهو  ریخته بود تو دلم همونجوری هم یه عالم غصه حس میکنم.
نگات میکنم. نگام میکنی. بغلم میکنی و من، با تمام وجودم بغلت میکنم. میفهمم که نه، اشتباه نمیکردم. تو واقعاً واقعاً واقعاً خواهر منی. خواهری که همیشه دوست داشتم داشته باشم و حالا، داره ازم دور میشه.
اونقدر دور که انگار دارم از دست میدمش. 
نمی خوام بری. 
نمیخوام بری و دست تقدیر اما داره تورو میبره. میبره و اما خوشحالم که تورو خوشحال دارم میبینم و اما غم واقعی ته چشمات داغونم میکنه. داغونم میکنه و اما خنده ت انگار دویاره خوبم میکنه و من مدام میریزم و باز خوب میشم، میریزم و باز خوب میشم و                 .
نمی خوام از دست بدمت. نمی تونم از دست بدمت اما حیف که تقدیر همونقدر مهربونه که مارو به هم داد، همونقدر هم سنگدله. سخته رفتنت. دلم می خواد زار بزنم. دلم می خواد تا ابد همینجا، دم در آخرین خونه ی بن بست یاس شرقی بمونم و زار بزنم. اما وقتی یادم میاد اومدم که ازت خداحافظی کنم، تار میشی جلو چشمام پشت اشک. اشکم اما نمیذارم بریزه. نمیخوام با اشک ازت خداحافظی کنم.
نگات میکنم. نگام میکنی. چشماتو تنگ میکنی و  نگام میکنی. یه چیزی از چشمات بیرون میاد و عمق دل منو نشونه میگیره. نمیدونم چی اما هرچی هست میسوزونتم. میسوزونه منو و میترسم بازم نگات کنم. میترسم نگات کنم مبادا با اون چشمات همونجا گوشه ی دیوار گیرم بیاری و خفه م کنی. 
جعبه ی شکلات رو میدی دستم و میگی یادت رفته؟ قرار بود شکلاتاشو تو بخوری! یادم نرفته اما نمی خوام شکلاتارو ازت بگیرم. میترسم بعداً نتونم بخورمشون. میدونم خنده داره ولی من میترسم.
آخ که هرچقدر هم من و تو دوست نداشته باشیم این ملاقات تموم شه، باید تموم شه بالاخره و تو باید بری آخرش و ما هم بریم و                   .
تو رفتی و یه دنیا مهربونی و خوبی و خاطره و دوست داشتن پشت در آخرین خونه ی بن بست یاس شرقی جا موند و ما هم رفتیم و حالا من موندم و سی و پنج تا شکلات که میترسم بخورمشون؛ مبادا که اولین و آخرین یادگار تو، تموم بشه. 

حالا من با این همه شکلات چی کار کنم؟

 

درباره وبلاگ

من بی اخطار،

بی محاکمه،

اعدام شدم.

عادلانه نیست،‌ اما

دیگه دست من نیست.



من علیرضام،‌ پسری که بدون اون،‌ دیگه نیست.
با تشکر، علیرضا

جستجو