تبلیغات
.::روزی روزگاری، اینجانب!::. - فراری
.::روزی روزگاری، اینجانب!::.
روزی روزگاری.. نمی‌دانم!

    آمار وبلاگ

  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :

  • آخرین بروز رسانی :

  • جهت مشاهده آمار بازدیدها روی آیکون زیر کلیک کنید

فراری

تقدیم به مریم



چشم‌هاش درست به او خیره شده بودند.صاف زل زده بودند بهش. او هم همینطور. نگاه می‌کرد و چیزی نمی‌گفت. هیچ کدام حرفی نمی‌زدند. فقط نگاه بود و نگاه و شاید هم سکوتشان به خاطر حضور آن فرد دیگر بود. هرچه بود، پشت آن چشم‌ها، چیزی آزارش می‌داد. چیزی آشنا. چیزی غریب. حرف نگفته‌ای، گلایه‎ای، خواهشی شاید. یا ... 

- به خدا به پولش احتیاج دارم. وگرنه که نه با تو پدرکشتگی دارم، نه تو این مدت جز خوبی ازت چیزی دیدم.

نگاهش را از چشم‌ها برداشت و به پناهی نگاه کرد که با گرام قدیمی کلنجار می‌رفت.

-آخه من توی این وضع چطوری یه جای دیگه گیر بیارم؟ بعدشم، تازه دارن اینجا منو می‌شناسن. جمع کنم برم یه جای دیگه که چی؟

پناهی دکمه‌ی کنار گرام را فشار داد و صفحه شروع کرد به چرخیدن.

- تو می‌گی من چی‌کار کنم؟ چاره‎ی دیگه‌ای دارم؟ اصلاً چرا خودت نمی‌خری شرش رو بکنی؟ هم خیال من راحت می‌شه؛ هم تو اینجارو از دست نمی‌دی.

سوزن را گذاشت وسط صفحه. صدای مرضیه پیچید توی مغازه.

 - اگه می‌تونستم که حتماً این کارو می‌کردم.

پناهی پرسید: «چنده این؟»

- چی؟

- همین گرامافونه!

«سی و هفت تومن.» ناخودآگاه دوباره نگاهش به آن دو چشم آشنا افتاد. «می‌گم حالا تو یه مدت دندون رو جیگر بذار، من...»

حرفش را قطع کرد:

- با صفحه‌هاش دیگه؟

جواب نداد. چشم‌ها هنوز به او نگاه می‌کردند. پناهی حالا داشت صفحه‌ها را زیر و رو می‌کرد. صاحب چشم‌ها انگار چیزی می‌خواست بگوید. اما نمی‌گفت. پناهی صفحه ها را روی قفسه گذاشت. بارانی و کیفش را برداشت و گفت:

- من دیگه باید برم. تو هم فکراتو بکن. فقط زودتر تصمیم بگیر و به من بگو.

در را که باز کرد، صدای زنگوله‌ها بلند شد. «فعلاً»

در بسته شد. دوباره زنگوله‌ها صدا کردند و چند لحظه طول کشید تا ساکت شوند. حالا فقط صدای مرضیه بود که ‌می‌خواند. نمی‍دانست چه بگوید. اصلاً باید چیزی می‌گفت؟ سعی کرد سرش را با تقویم رومیزی گرم کند اما خیلی زود کلافه شد.

- پس چرا چیزی نمی‌گی؟

جوابی نشنید.

- بعد از این همه سال، فقط اومدی اینجا که بشینی و بهم خیره بشی؟ یا اومدی تا گذشته رو یادم بیاری؟ برای چی اومدی؟

آهنگ قطع شد. سوزن کنار رفت و از بلندگوی گرام صدای خش خش بلند شد. به گرام نگاه کرد. بلند شد و خواست خاموشش کند، ولی یک لحظه دستش روی دکمه ماند. گوش کرد: صدای سفید. دکمه را زد. حال سکوت سیاه. همانجا کنار قفسه ایستاد.

- جوابم رو نمی‌دی؟

پشت میزش نشست. به چهره‌ی روبرویش نگاه کرد. چانه‌اش، لب‌هاش، ابروها و چشم‌هاش... همه آشنا بودند.

- مریم؟

انگار که اشاره‌ی دستی ماه را دو نیم کرده باشد؛ انگار که موسی عصایش را به آب زده باشد؛ انتظارش را نداشت:

لب‌ها از هم باز شدند و کلمه‌ای گفتند:

- بله؟

غافلگیر از اینکه جوابی شنیده بود، گفت: «چرا؟ برای چی اومدی؟»

- من نیومدم. تو خودت منو دیدی و اوردی اینجا.

چرا این کار را کرده بود؟

- چرا برگشتی به زندگیم؟

- رفته بودم؟

جا خورد. تلفن زنگ زد. چهارمین بار که زنگ خورد، گوشی را برداشت.

- بله؟

- سلام! منم! رضا! آقا یه ساعت اومده تو دستم، راست کار خودته!

- چه جور ساعتی؟

- از این قدّیاست. سعادت آباد بودم. یارو داشت جمع می‌کرد بره خارج، یه چیزایی گرفتم ازش. این یکی خیلی با سلیقه‌ی تو جور میشه. طالبی یا نه؟

- کجاست؟

- پشت وانته. بیارم؟

- بیار ببینم به کارم میاد یا نه!

- پس من نیم ساعت دیگه اونجام داداش.

- باشه. خداحافظ.

بوق اشغال. گوشی را گذاشت. کشو میزش را باز کرد و سررسیدش را در آورد. ورق زد. به اولین صفحه‌ی خالی که رسید، نوشت «ساعت قدّی - سمسار». سررسید را دوباره توی کشو کنار پولها گذاشت و بعد انگار تازه یادش آمد که مریم آنجاست. نفس عمیقی کشید. یا آهی شاید.

- نه... نرفته بودی.

مریم چیزی نگفت.

- من رفتم...

باز هم مریم ساکت ماند. به شیشه‌ی میز خیره شد. او هم حرفی نداشت که بزند. یا شاید هم داشت و نمی‌دانست چطور حرفش را بزند. کاش آن سکوت را نمی‌شکست. سکوت آخرین حربه‌اش بود انگار! یا حمایتش می‌کرد شاید. حالا مثل آن قبل‌ها مغلوب مریم شده بود. نه مغلوب حاضرجوابی‌اش. نه مغلوب لحن مصمم‌اش. مغلوب زیبایی‌اش شده بود. مریم زیبا و آرام و دل‌فریب -درست مثل سال‌های دور- حالا روبرویش نشسته بود و به او خیره شده بود. تنها یک فرق کرده بود. چیزی به چهره‌اش اضافه شده بود. به چشم‌هاش. حرف نگفته‌ای، گلایه‌ای، خواهشی شاید، یا ... . هرچه که بود، آن چشم‌ها فرق می‌کردند.

- فرقی نکردی.

- واقعاً؟

- آره...

- اما تو فرق کردی. پیر شدی.

- واقعاً؟

- آره!

- خب تو هم یه فرقی کردی. یعنی... چشم‌هات... فرق کردن!

- چه فرقی؟

- نمی‌دونم...

یک لحظه انگار مریم خواست نفس عمیقی بکشد، یا آهی شاید. اما به جایش گفت:

- چشمام از وقتی که تو رفتی همینطوری شدن.

تقصیر او بود پس! باید احساس گناه می‌کرد؟ پشیمان می‌بود از مسبب این تغییر بودن؟ یا باید خوشحال می‌بود؟ نمی‌توانست تشخیص بدهد. این جادو، این طلسم، این هرچه که بود و حالا به چشم‌هایی که روزی عاشقشان بود نگاه تازه‌ای داده بود، زیبا بود یا زشت؟ نمی‌دانست. تنها آشنا بود. خیلی آشنا. هرچند که روی آن چشمها، غریبی می‌کرد.

همان موقع، مریم بی آن که اشک بریزد گریه کرد. گریه می‌کرد و هر اشکی که نمی‌ریخت، مشتی می‌شد و سینه‌ی او را می‌فشرد. مریم گفت:

- چرا؟ فقط همین رو بگو ...

- مریم برو. نباید برمی‌گشتی.

- تو فقط به من بگو چرا، من می‌رم. کی‌رم و دیگه پشت سرم رو هم نگاه نمی‌کنم. بگو چرا تنهام گذاشتی. چرا؟

چرا رفته بود؟ رفته بود چون امید داشت رفتنش چیزی را عوض کند. یا چیزی را پاک کند. عشق را. می‌خواست با رفتنش عشقی را پاک کند که ابتدای تمام اشک‌هایش بود. اشک‌هایی که سیل شده بودند و اگر نمی‌رفت، غرق می‌شد.

- رفتم تا هر دوتامون رو نجات بدم.

- هردومون رو؟ از چی؟ از با هم بودن؟ از عشق؟

- شاید.

- نه. تو فقط می‌خواستی خودت رو نجات بدی. می‌خواستی فرار کنی. تو حتی یه لحظه هم فکر منو نکردی. فکر نکردی وقتی بری از هم می‌پاشم. وقتی بری بودنم رو از دست می‌دم. تو فقط می‌خواستی فرار کنی. تو هیچ وقت نخواستی بفهمی که من رنج می‌کشیدم. که برای من سخت نبود. که من هیچ وقت گریه نکردم؛ تا روزی که تو رفتی.

تو هیچ وقت نفهمیدی من اونقدر دوستت داشتم که سختی‌هارو حس نمی‌کردم و اونوقت تو، پشت پا زدی به تکیه‌ای که بهت داشتم. تو فرار کردی ... 

صدای زنگوله‌ها حرف مریم را قطع کرد. رضا و شاگردش ساعت را از در رد می‌کردند.

- سلام! خودشه؟

- علیک سلام داداش! بله! اینم همونی که می‌گفتم! حرف نداره...! مواظب باش به اون دیوار نخوره پسر! کجا بذاریمش؟

- بیارید کنار این بوفه بذارید... یواش.

ساعت سیاه کنار بوفه ایستاد. رضا به شاگردش گفت: «پسر برو مواظب جنسای پشت ماشین باش!» شاگردش رفت. بعد گفت: «نیگا کن! محشره! چوبش آبنوسه!». بلند شد و ساعت را نگاه کرد. گوشه‌ی پایین، سمت چپ، زدگی داشت.

- رضا این که ترمیم می‌خواد!

- حالا شما اول بپسند، بعد با هم کنار میایم.

- دویست تومن خوبه؟ 

- جون تو نباشه جون خودم من همین‌قدر خریدمش! بابا انصاف داشته باش!

- چند؟

- سیصد. خیرشو ببینی.

- دویست و پنجاه؟

- دویست و هفتاد، چون شمایی!

- برای کی بنویسم؟

- چیو؟

- چک رو دیگه! 

- به مولا من حوصله‌ی بانک و اینا ندارم داداش. نقد بده، راحت!

- ندارم الان!

- حالا شما دخل رو بریز بیرون، شاید داشتی!

رفت پشت میز و کشو را باز کرد. اسکناسها را بیرون آورد و شروع کرد به شمردن. بلند شد.

- رضا صد و پنجاه تومن بیشتر ندارم نقد. الان هم کسی نیست ازش قرض کنم. بیا چکو بگیر دیگه من که بی‌محل نمی‌کشم!

- جون شما شک ندارم! فقط اینطوری راحت‌ترم! خب می‌خوای همون صد و پنجاهو بده، یه جنس هم روش بده ببرم. یه چیز تزئینی خوب! آخه دوشنبه سالگرد ازدواجمونه، می‌خوام یه چیزی بگیرم که خانومم خوشش بیاد.

- مبارک باشه. می‌خوای اون تابلو رو ببر. کار قشنگیه.

- جا ندارم آویزونش کنم! بعدشم! خداییش انقدر می‌ارزه؟

صدای زنگ‌ها. پسرک شاگرد بود.

- آقا رضا یکی می‌خواد از این پارکینگه بیاد بیرون، بیاین وانتو جابجا کنین.

رضا دنبال پسر راه افتاد. «من الان برمی‌گردم.»

به مریم نگاه کرد. چشم‌هاش هنوز به او خیره، اما حالا منتظر جواب بودند.

- نمی‌خوای هیچی بگی؟

- چی بگم؟ چی دوست داری ازم بشنوی؟ آره من فرار کردم. من رفتم چون دیگه تحمل نداشتم. چون دیگه اون همه عذاب و تحقیر و شبای بدون صبح رو تحمل نداشتم. من رفتم چون نمی‌خواستم توی اشکای خودم غرق شم. من رفتم چون می‌خواستم زندگیم راحت باشه. آره من فرار کردم مریم. فرار کردم از عشقت. حالا می‌خوای چی‌کار کنی؟ همینجا بمونی و عذابم بدی؟ همه جیزو یادم بیاری؟ بگی که نامردم؟ که حق نداشتم برم؟ برم و تنهات بذارم؟ خب که چی؟ اگه می‌تونی گذشته رو تغییر بده. من فرار کردم مریم. من ترسیدم و برای راحتی خودم بود که رفتم. تو هم بهتره با این قضیه کنار بیای و منو به حال خودم بذاری...

نشست. به میز نگاه کرد. کاش آن سکوت را نمی‌شکست. گفت:

- هردومون باید کنار بیایم...

رضا برگشت.

- آقا من چی‌کار کنم بالاخره؟

- نمی‌دونم خودت بگرد هرچی می‌خوای بردار.

رضا چشم گرداند. لحظه‌ای بعد گفت: «این مجسمه‎هه برنزیه؟ چه قشنگه... همینو می‌برم... مجسمه‌ی کیه؟»

- حضرت مریم.

یکدفعه به خودش آمد.

- رضا اونو نمی‌شه ببری.

- دِکی! یعنی چی؟ همین خوبه دیگه! یعنی می‌گی بیشتر از صد و بیست تومن می‌ارزه؟

- نه! کمتر می‌ارزه!

- ایراد نداره! خیلی ظریف و قشنگه. خانومم حتماً کلّی خوشحال می‌شه.

- می‌گم اونو نمی‌شه ببری!

- عجبا! مگه جنس مغازه نیست؟

- چرا! ولی ...

- پس همین خوبه دیگه!

شاید هم اینطور بهتر بود! تسلیم شد. مجسمه را برداشت تا لای روزنامه بپیچد. رو به چشم‌های برنزی پر از غم گفت: «تو واقعاً خیلی شبیه مریم منی» مریم چیزی نگفت. هنوز به چشمهای او خیره شده بود. اما صفحه‌ی روزنامه روی صورتش مچاله شد و بعد بین کیسه‌ی ضد ضربه بود و دقیقه‌ای بعد، توی جعبه، بین دستهای سمسار.

- اون ساعت هم مبارکت باشه داداش! ما رفتیم.

اینبار که صدای زنگوله‌ی در آمد، دیگر مریم آنجا نبود. دوباره سکوت. به دستهایش نگاه کرد.

کاش برای آخرین بار صورتش را نوازش می‌کرد.

تلفن مغازه زنگ خورد.


1390/3/27

روستای طالقان

 

درباره وبلاگ

من بی اخطار،

بی محاکمه،

اعدام شدم.

عادلانه نیست،‌ اما

دیگه دست من نیست.



من علیرضام،‌ پسری که بدون اون،‌ دیگه نیست.
با تشکر، علیرضا

جستجو