تبلیغات
.::روزی روزگاری، اینجانب!::. - درخت تنها
.::روزی روزگاری، اینجانب!::.
روزی روزگاری.. نمی‌دانم!

    آمار وبلاگ

  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :

  • آخرین بروز رسانی :

  • جهت مشاهده آمار بازدیدها روی آیکون زیر کلیک کنید

درخت تنها

روزی روزگاری درختی بود. از زیر درخت یک رود خروشان و زیبا و پرآب می‌گذشت. کمی آن طرف تر، درختی و رودی دیگر هم بودند. درخت اول، رودش را خیلی دوست داشت. از او زندگی می‌گرفت. از او شاداب می‌شد و درخت، عاشق رود خودش بود. درخت دوم هم عاشق رود خودش بود! دو درخت با هم دوست بودند و روزها را با هم می‌گذراندند و از عشق برای هم می‌گفتند و از این که چقدر رودهایشان را دوست دارند. در آن سرزمین باد تندی می‌وزید. بادی که همیشه سعی میکرد درختها را از جا بکند و با خود ببرد اما درختها در خاک ریشه داده بودند و حاضر نبودند از رودهایشان جدا شوند. تا این که یک روز رود درخت دومی کم آب شد. روز به روز آبش کمتر می‌شد و آخر هم خشکید. خشکید و درخت دوم هم روز به روز پژمرده‌تر و غمگین‌تر و شکسته تر شد. آنقدر که ریشه‌هایش خشک شد. باد آمد و درخت دوم را با خودش برد. برد به یک جای دور، جایی که دیگر نه اثری از رودش بود، نه از آن درخت و رود دیگر. 

حالا درخت تنها بود و تنها دلخوشی‌اش رودش بود، هیچ وقت با رود صحبت نکرده بود اما! رود ها همیشه در حال رفتن اند و اگر جایی بمانند می‌میرند. درخت‌ها اما اگر بروند مرگ در انتظارشان است. رود دلش برای آن درخت دیگر می‌سوخت. می‌خواست برود و دلداری‌اش بدهد اما نمی‌دانست او کجاست. برای همین باید همه‌ی دنیا را می‌گشت. چاره‌ای نداشت جز اینکه مدتی درخت خودش را ترک کند و از او خداحافظی کرد و درخت حاضر بود هرچه دارد بدهد و بتواند با او برود اما نمی‌توانست. هنوز ریشه داشت. رود رفت. رفت و درخت تنها، روز به روز پژمرده‌تر و غمگین‌تر و شکسته تر شد. حالا درخت پژمرده و غمگین و شکسته، بی‌ریشه منتظر باد است، که بیاید و اورا با خود ببرد، شاید روی بالهای باد، رود خودش را یکجای این دنیا پیدا کند...

 

درباره وبلاگ

من بی اخطار،

بی محاکمه،

اعدام شدم.

عادلانه نیست،‌ اما

دیگه دست من نیست.



من علیرضام،‌ پسری که بدون اون،‌ دیگه نیست.
با تشکر، علیرضا

جستجو